علی(ع) وفتنه

 
تعریف شبهه از منظر امیر مومنان
نویسنده : علی - ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٤
 

شبهه را به این دلیل شبهه نامیدند که شبیه حق است.اما چراغ اولیاءخدا در امور شبهه ناک یقین وراهنماییشان راه هدایت است.ولی دعوت کننده دشمنان خدا در مسیر شبهه ضلالت وراهنماشان کوردلی است.

نه ترس ازمرگ علت نجات است ونه عشق به بقا عامل جاودانگی است.

(خطبه 38)نهج البلاغه


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : علی - ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٦
 

حضرت امیر المومنین(ع):

در فتنه ها برجای خود بمانیداما هنگامیکه یکی را برحق دانستیدواجب است همراهی صاحب حق.


منشأفتنه در میان مردم پیروی از خواهش های نفس است؛واحکامیکه بر خلاف شرع  صادر گردد؛کتاب خدابا آن خواهش ها وحکمهامخالف است؛وهمچنین از اسباب فتنه آنستکه گروهی از مردم دیگران را بر خواهش هاوحکمهای بر خلاف دین یاری وپیروی میکنند چون حق وباطل را در هم میامیزند فتنه ظاهر میشود،پس اگرباطل باحق در نیامیزد حق بر خواهان ان پوشیده نمیماند،واگر حق در میان باطل پنهان نمیبوددشمنان هرگز نمیتوانند از آن بدگویی کنند،ولیکن چون قسمتی از حق وقسمتی از باطل فرا گرفته ودر هم میگرددپسآنگاه شیطان بر دوستان خود تسلط پیدا میکند برای اضلال وگمراهی فرصت بدست آورده،وباطل را در نظر خواهان حق جلوه میدهد وراه بدگویی را برای دشمنان دین باز مینمایدوکسانی که لطف خدا شامل حالشان گردیده است  نجات میابند واز آمیزش حق وباطل در شبهه نمی افتند.

آغاز فتنه چون آغاز جوانی دلربا وفریبنده است اما وقتی پایان یابدآثار شوم وزشت چون نشانه های ضربت سنگ دارد.

فتنه وقتی میاید نمی توان فهمید که فتنه است اما وقتی  جان هایی مالهایی ارزشهایی وآبروهایی پایمال میشود خود را نشان میدهد.

 

شورش جمل وتحمیل جنگ جمل بر امیرالمومنین:

امام علی (ع) زمانی که با اصرار مردم زمام امور را به دست گرفت، اساس حکومت خویش را بر عدالت اجتماعی و اصلاحات سیاسی استوار ساخت. از این رو ایشان تمامی ثروت های نامشروع را به بیت المال بازگرداند و افراد ناصالح و بی کفایت را از مسئولیت های حکومتی برکنار کرد. با چنین عملکردی، مال اندوزان و قدرت طلبان که موقعیت اجتماعی خود را در خطر می دیدند و نیز امام علی (ع) را حاضر به سازش نمی دیدند، در جبهه دشمنان حکومت علوی قرار گرفتند.

مخالفان امام علی(ع) را می توان در سه گروه عمده زیر دسته بندی کرد:

1- ناکثین یا پیمان شکنان: هسته مرکزی این گروه طلحه و زبیر بودند که با سپاهی عظیم جنگ جمل را به راه انداختند. سرانجام، این جنگ به سود امام علی (ع) خاتمه یافت.

2- قاسطین یا دین گریزان: سردسته این گروه، معاویه فاسق بود که در جنگ صفین با حیله حکمیت،‌ خود را از شکست قطعی رهانید.

3- مارقین یا سرکشان: شعله های فتنه این مقدسان نادان نیز با تدبیر امام(ع) و طی جنگ نهروان فرونشست.

کتاب حاضر که از مجموعه “از چشم انداز امام علی (ع)” می ‌باشد، به بررسی ویژگی های این سه گروه و برخورد امام(ع) با ایشان می پردازد.

حضرت علی (ع)، پس از بیست و پنج سال سکوت، با دعوت مردم (2) زمام امور را به دست گرفت(3)‌. میراث‌ حاکمان گذشته، شکاف ها و اختلافات اجتماعی ـ فرهنگی ـ اقتصادی بود که جامعه را به سمت سراشیبی سقوط پیش می راند.

امام حکومت خویش را براساس عدالت اجتماعی استوار ساخت و در نخستین گام، تمام امتیازها و بخشش های بی حساب از بیت المال را لغو کرد و فرمود:

ذلیل و ستمدیده نزد من عزیز است تا آن گاه که حق او را باز ستانم و نیرومند نزدم ناتوان است تا حق مظلوم را از او پس بگیرم (4).

بر این بنیاد، تمام ثروت های نامشروع را که عثمان به اطرافیانش بخشیده بود، به بیت المال باز گرداند(5) و چنین اعلام کرد:

به خدا سوگند، اگر ببینم این بیت المال جهیزیه زنی قرار گرفته باشد یا با آن کنیزی خریده شده باشد، همه را بازمی گردانم. در عدل گشایش است و هر که عدالت برایش تنگ باشد، ستم تنگ تر خواهد بود(6).

حضرت، در گام بعدی به اصلاحات سیاسی روی آورد و تمام عناصر ناصالح و بی کفایت را از مسؤولیت های حکومتی بر کنار ساخت. او در نامه ای به مردم مصر چنین نوشت:

من از آن اندوهناکم که بی خردان و تبهکاران این امت زمام کار را به دست گیرند؛ مال خدا را میان خود دست به دست گردانند، بندگان خدا را به بردگی کشانند، با صالحان نبرد کنند و فاسقان را هم دست خویش سازند. در این گروه، برخی شراب نوشیده و کیفر شده اند و بعضی اسلام را نپذیرفتند تا از عطا برخوردار شوند.

بر این اساس، عثمان بن حنیف را استاندار بصره، سهل بن حنیف را والی شام و قیس بن عباده را والی مصر گرداند؛ ولی ابوموسی اشعری را، به دلیل اصرار مالک‌اشتر، بر کنار نساخت و اجازه داد همچنان والی کوفه باشد(7).

این عملکرد حضرت و استمرار آن بر گروهی گران آمد و به شکل گیری واکنش های منفی آشکار انجامید.

 

اصلاحات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی امام تهیدستان را خشنود و ثروتمندان را نگران ساخت. سران ثروتمندان که منافع شخصی و موقعیت اجتماعی خویش را در خطر دیدند، نزد حضرت شتافتند و گفت و گوهای طولانی انجام دادند. وقتی از تغییر سیاست امام نومید شدند، پرچم مخالفت برافراشتند و با شایعه پراکنی و سامان دادن جنگ روانی مردم را به نقض بیعت فراخواندند. آن ها، به بهانه های مختلف، در تضعیف موقعیت حکومتی امام و دامن زدن به اختلافات می کوشیدند.

حضرت ـ بی آن که تردید به دل راه دهد ـ در مسیر الاهی اش استوار ماند و از آینده شوم و خطرناک‌ مخالفان سخن گفت. مخالفان امام در سه گروه عمده دسته بندی می شوند:

1. ناکثین (پیمان شکنان)

2. قاسطین (دین گریزان)

3. مارقین (سرکشی کنندگان)

این دسته بندی به وسیله رسول خدا(ص) انجام شده است. آن حضرت فرمود:

یا علی؛ ستقاتل بعدی الناکثین و القاسطین و المارقین(8)‌؛ علی پس از من با ناکثین، قاسطین و مارقین نبرد خواهی کرد.

سال ها بعد، امام (ع) درستی پیش بینی پیامبر اکرم (ص) را مشاهده کرد و فرمود:

فلما نهضت بالامر طائفه و مرقت اخری و قسط آخرون؛ چون به خلافت رسیدم گروهی بیعت شکستند و جمعی از دین بیرون رفتند و دسته ای سرکشی و طغیان کردند(9).

عمرو بن عاص در مقابل سیاست عدالت جویانه حضرت برآشفت و به معاویه چنین نوشت:

ما کنت صانعاً فاصنع اذ قشرک‌ ابن ابیطالب من کل ما تملکه کما تقشر عن العصالحاها(10)؛ هرکار می توانی بکن؛ زیرا پسر ابی طالب هرچه در این مدت گرد آورده ای می ستاند و همان گونه که پوست عصا را از آن جدامی سازند، اندوخته هایت را از تو جدا می کند.

امام (ع) در برابر امواج سهمگین شایعات و تحریک‌ به مسجد شتافت و به روشنگری پرداخت.

خداوند را که پروردگار و معبود ما است، شکر می گزاریم. نعمت عیان و نهان او شامل حال ما است. تمام نعمت های او بر ما منّت است بی آن که از خود استقلال داشته باشیم.

برترین مردم نزد خدا کسی است که بهتر اطاعتش کند، به سنت پیامبرش بهتر و بیش تر پایبند باشد و کتاب خدا (قرآن) را بهتر احیا کند. ما هیچ کس را برتر از دیگری نمی شماریم، مگر به طاعت و تقوی. این قرآن است که در برابر ما است و این سیره پیغمبر است که همه می دانیم بر مبنای عدالت و مساوات بود. (درستی این مسیر) بر هیچ کس پوشیده نیست، جز آن که در پی غرض ورزی و دشمنی است، که آن مطلب دیگری است.

سپس حضرت آیه زیر را تلاوت کرد:

یا ایهاالناس انا خلقناکم من ذکر و انثی و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اکرمکم عنداللهاتقیکم.

الف) ناکثین (پیمان شکنان)

حضرت علی (ع) در نخستین روزهای حکومتش، با این پدیده شوم روبه رو شد و پس از انجام دادن تمام مقدمات بازدارنده و خیرخواهانه ناگزیربه نبرد با آن ها تن داد. این نبرد ویژگی هایی منحصر به فرد داشت. مسلمان بودن دو طرف و حضور بزرگان صحابه در هر دو جبهه سبب شد شبهاتی درمردم پدید آمد. حضرت این ویژگی را به مردم بصره تذکره داد وفرمود:

... لکنا اءنّما اصبحنا نقابل اخواننا فی الاسلام علی ما دخل فیه من الزیغ والاءعوجاج و الشبهه و التأویل(11)‌...؛ ما با برادران دینی مان به خاطر آن چیزهایی که در امت اسلامی پدید آمد، یعنی بدگمانی، اعوجاج و کژاندیشی، شبهه در دین و تأویل و تفسیر ظاهری قرآن می جنگیم.

عمار یاسر، یکی از فرماندهان سپاه امام، در این جنگ می کوید:

نحن ضربناکم علی تنزیله فالیوم نضربکم علی تاویله؛ ما دیروز برای دفاع از دین خدا و تنزیل قرآن با شما جنگیدیم و امروز برای تأویل قرآن و زدودن انحراف تاویل آلودتان نبرد می کنیم.(12)

 

عوامل جنگ جمل

پس از کشته شدن عثمان، بیش تر مردم داوطلبانه با امام بیعت کردند.

در این میان، جمعی از بنی امیه از بیعت سرباز زدند این گروه که از زمان رسول خدا(ص) و دلاوری های امام در آن عصر تلخکام بودند، در اندیشه مشروط ساختن بیعت خویش به سر می برند(13). آن ها به حضرت تذکر دادند تنها به شرط مصون ماندن دارایی شان از گزند عدالت، بیعت می کنند. امام گفتارشان را رد کرد و از بیعت شان چشم پوشید.(14)

طلحه و زبیر که از طراحان و عاملان اصلی(15)‌ کشتن عثمان بودند، پیرامون عایشه گرد آمدند و به تحریک‌ مردم پرداختند. آن ها که خود را نخستین بیعت کنندگان به شمار می آوردند، از امام خواستند امارت کوفه و بصره را به آن ها سپارد. امام نپذیرفت و به جای آن ولایت یمن و یمامه و بحرین را به آن ها داد. طلحه و زبیر، وقتی حکم امارت را از علی (ع) گرفتند، گفتند: از این صله رحم جزای خیربینی. علی (ع) برآشفت و با بیان این که زمامداری مسلمانان را باصله رحم کاری نیست، حکم ها را پس گرفت (16). این امر آتش کینه را دردل هاشان شعله ور ساخت. بنابر این، در مسیر شکست بیعت گام نهادند و از امام اجازه خواستند به قصد عمره از مدینه خارج شوند. امام فرمود:

والله ما ارادا العمره و لکهما ارادا الغدره؛ به خدا سوگند، اینان به قصد عمره نمی روند، و اندیشه پیمان شکنی و خیانت در سر می پرورانند(17).

طلحه و زبیر به بصره شتافتند و در آن جا با همکاری عایشه و حکمرانان برکنار شده عثمان که به مکه روی آورده بودند، هسته مرکزی «ناکثین» را سامان دادند. در این موقیعت، بسیاری از بنی امیه، عثمانیان و همه کسانی که از عدالت امام (ع) ناخشنود بودند، در بصره گرد آمدند و با متهم ساختن حضرت به قتل عثمان، خود را خونخواه او خواندند(18).

آن ها به سرعت، هوادارانشان را مسلح ساختند و مخالفان و پایداران بربیعت امام (ع) را به قتل رساندند. افزون بر این، عثمان بن حنیف، والی امام در بصره، را دستگیر و پس از تراشیدن موهای سر و صورت، اخراجش کردند. در این موقعیت، عایشه نیز نامه هایی برای مردم کوفه و ابوموسی اشعری، والی آن منطقه، گسیل داشت و از او خواست نگذارد کمک‌ نظامی کوفه به امام (ع) بپیوندد. ابوموسی اشعری در شمار مخالفان آغازین علی (ع) جای داشت. نامه عایشه سبب شد دیگر بار امیدوار شود و در مسیر رویارویی با امام گام بردارد(19).

 

عوامل انحراف ناکثین

عامل اصلی شکل گیری این گروه دنیاخواهی و مقام جویی بود. حضرت امیر(ع) در اشاره بدین واقعیت می فرماید:

کل واحد منهما یرجوالامر له و یعطفه علیه دون صاحبه، لا یمتّان الی اللهبحبل...؛ هر یک‌ از آن ها (طلحه و زبیر)، امید حکومت دارد، دیده به آن دوخته، رفیق خود را از آن بی بهره می داند. آن دو نه به رشته الهی چنگ زدند و نه با وسیله ای به خدا روی آوردند. هر کدام بار کینه رفیق خود را بر دوش می کشد که به زودی پرده از آن کنار خواهد رفت. به خدا سوگند، اگر به آنچه می خواهند برسند، یکدیگر را از پای درمی آورند. اکنون گروهی سرکش و نافرمان به پاخاسته اند (ناکثین)‌. پس خداجویان حسابگر کجایند؟(20)

طلحه و زبیر چنان اعتقاد داشتند که، به دلیل حضورشان در جنگ های بسیار و پشتیبانی شان از اسلام، باید از خوان حکومت بهره مند شوند. امام این آرزوی آن ها را به یأس تبدیل کرد، در برابر فزون خواهی شان ایستاده و چون شمشیر برکشیدند، برای مبارزه با آن ها سپاهی در خور فراهم آورد. وقتی لشکر در مسیر بصره گام نهاد، امام فرمود:

ان هولاء تمالؤوا علی سخطه امارتی و سأصبر مالم اخف...؛ همانا ناکثین عهد شکن به جهت ناخشنودی از حکومت من به یکدیگر پیوستند. من تا آن جا که بر وحدت اجتماعی تان احساس خطر نکنم، صبر خواهم کرد. اگر آنان برای اجرای مقاصدشان فرصت یابند، نظام جامعه اسلامی متزلزل می شود. آن ها در سایه حسادت بر کسی که خداوند به وی حکومت بخشیده، به طلب دنیا برخاسته اند و می خواهند کار را به گذشته بازگردانند... (21).

 

امام علی (ع) و ناکثین

حضرت، محمدبن ابی بکر و محمد بن جعفر را به کوفه فرستاد تا مردم رابسیج کنند. آن ها با مخالفت ابوموسی اشعری روبه رو شدند و در گردآوری سپاه توفیق نیافتند.

امام بی درنگ فرزندش امام حسن (ع) و عمار یاسر را به کوفه فرستاد و به اموسی اشعری چنین نوشت:

... من حسن و عمار را فرستادم تا از مردم کمک‌ بخواهند و قرظ بن کعب را نیز با حکم ولایت کوفه بدان جا گسیل داشتم. کردار تو نکوهیده و مطرود است. از کار کناره گیر. اگر مقاومت کنی، به او دستور داده ام! آشکارا به نبرد با تو روی آورد و پس از چیرگی، بند از بندت جدا سازد(22).

گروهی نیز چنان نقل کرده اند که امام مالک‌ اشتر را بدین مأموریت گسیل داشت و به ابوموسی چنین فرمان داد:

فاذا قدم رسولی علیک‌ فارفع ذیلک‌ و اشدد مِئزرک‌، و اخرج من حجرک‌واندب من معک‌...؛ چون فرستاده من نزدت آمد، دامن همت به کمر زن، کمرت را برای جنگ محکم ساز و از لانه ات برون آی.... اگر همراهی با ما را خوش نداری، بی آن که مورد ستایش قرارگیری کناره گیر(23).

ابوموسی نامه امام را نادیده گرفت و به تحریک‌ مردم روی آورد. امام حسن (ع) پس از سخنرانی برای مردم، با ابوموسی مجادله کرد مالک‌ فریاد برآورد و گفت: از دارالاماره برون رو. اشعری یک‌ شب مهلت خواست و بیرون رفت. آنگاه دوازده هزاز نفر کوفی به یاری امام برخاستند و همراه مالک‌ در وادی ذی قار فرود آمدند(24). امام علی (ع) نیز همراه هفتصد سوار به سوی آنان حرکت کرد و سرانجام شمار نیروهای امام (ع) به بیست هزار تن رسید(25).

ابن عباس می گوید: حضرت در اردوگاه ذی قار قبل از جنگ جمل مشغول دوختن کفش خویش بود که من بر او وارد شدم. فرمود: بهای این کفش چقدر است؟

گفتم: بی ارزش است. فرمود:

به خدا سوگند، نزد من این کفش از حکومت محبوبتراست؛ مگر این که با آن حقی رابه پا دارم یا باطلی را دفع کنم. سپس از خیمه بیرون آمد و به لشکریانش چنین فرمود:

... فتداکو علی تداک‌ الابل الهیم یوم وردها قد ارسلها راعیها و خلعت مثانیهاحتی ظننت انهم قاتلی...؛ (پس از مرگ عثمان ) مانند شتران تشنه ای که شتربان افسارشان را رها ساخته؛ به آبشخور هجوم می آورند، بر من هجوم آوردند آنان چنان یکدیگر را می فشردند که گمان کردم در اندیشه کشتن من به سر می برند.... پشت و روی این کار را نگریستم و دیدم چاره ای ندارم (باید) با آن ها (پیمان شکنان) نبرد کنم و یا آنچه محمد(ص) آورده است، منکر شوم... (26).

الا و ان الشیطان قد جمع حزبه و استجلب خیله و رجله و ان معی لبصیرتی مالبست...؛ آگاه باشید که شیطان حزب خود را فراهم ساخته وسوار و پیاده اش را فراخوانده و تاخته است. من براساس حقیقت و بصیرت حرکت می کنم. نه حق را از خود پوشیده داشته ام و نه بر من پوشیده بوده است. به خدا سوگند، برایشان چاهی برکنم که چون وارد شوند، نتوانند بیرون آیند و هنگامی که از آن برون آمدند، خیال بازگشتن درسر نپرورانند(27).

جنایات و هتک‌ حرمت های ناکثین در کوفه چنان دلخراش بود که حضرت بخشی از آن را برای مردم، باز گفت و آنان را برای مقابله به یاری فرا خواند:

«عباد الله انهدوا الی هؤلاء القوم منشرحه صدورکم بقتالهم فانهم نکثوابیعتی و اخرجوا...؛ ای بندگان خدا، برای جنگ با این مردمان باسینه های گشاده به پا خیزید؛ زیرا آن ها بیعت مرا شکستند؛ فرماندارم ارم ابن حنیف را پس از ضرب و جرح و رنج و آزار از بصره بیرون راندند؛ «سیابجه » (متصدیان بیت المال بصره) را کشتند؛ «حکیم بن جبله عبدی » را مثله کردند و مردان شایسته و صالح دیگر را کشتند، وآنگاه به جست جو پرداخته، گریختگان را دنبال کردند، از خانه ها و پناهگاه ها برون آوردند و پس از چندی گردن زدند... (28).

چرا ناکثین اندرزهای امام را نپذیرفتند؟ این پدیده عوامل متعدد دارد؛ برای مثال وقتی حضرت قعقاع بن عمرو را جهت گفت گو با سران جمل فرستاد(29)، فرزندان طلحه و زبیر، به ویژه عبدالله بن زبیر، در جهت ناکام ماندن گفت وگو کوشیدند. زبیر به سبب روایتی درباره عمار که از رسولخدا شنیده بود، سست و مردد گردید و بر آن شد کارزار را ترک‌ گوید. در این موفقیت،عایشه و طلحه و عبدالله بن زبیر همراه جمعی از تندروان نزدش شتافتند و او را از تردید باز داشتند. حضرت، برای از میان بردن تبلیغات طلحه و زبیر، که وی را جنگ طلب می خواندند، بی سلاح در مقابل طلحه و زبیر مسلح ایستاد و با آن ها سخن گفت. امام زبیر را اندرز داد، از خدا ترساند و سبب حضورش را جویا شد. زبیر از قتل عثمان و شایستگی خود برای خلافت سخن گفت. امام قاتلان عثمان را به دوری از رحمت حق نفرین کرد(30). و ادامه داد:

ما زال الزبیر رجلاً منا اهل البیت حتّی نشا ابنه المشووم عبدالله؛ زبیر همواره با ما بود تا آن که فرزند نامبارکش عبدالله پای به عرصه جوانی گذاشت(31)‌.

آنگاه به یاد کرد خاطرات سودمند گذشته پرداخت: آیا به خاطر می آوری روزی را که من و رسول خدا با هم می خندیدیم و تو گفتی یا رسول الله، پسر ابوطالب را رها نمی کنی. آن حضرت بی درنگ فرمود: ای زبیر تو ستمگرانه با او خواهی جنگید.

زبیر گفت: اگر زودتر یادآوری کرده بودی به نبردت نمی شتافتم. به خداسوگند، هرگز با تو جنگ نخواهم کرد(32).

امام پیش از درگیری، چون همیشه، به نیروهایش فرمان داد آغازگر نبرد نباشند:

لا ترموا بسهم و لا تطعنو ابرمح ولا تضربوا بسیف، اعذروا؛ تیری نیندازید و نیزه ای نزنید و شمشیری از نیام درنیاورید، اتمام حجت کنید(33).

مسلم، یکی از یاران امام، قرآنی به دست گرفت، به سوی اصحاب جمل آمد و آنان را به قرآن فراخواند. یکی از بصریان تیری افکند و او را به شهادت رساند(34). امام فرمود: «اللهم اشهد»(35) و آنگاه فرمان آغاز نبرد را صادر کرد و فرمود:

ایهاالناس اذا هزمتموهم فلا تجهزوا علی جریح و لا تقتلوا اسیراً و لا تتبعوامولیاً...؛ مردم، هنگامی که آنان را شکست دادید بر مجروحان نتازید، اسیران را نکشید، غلامان را تعقیب نکنید و از پشت به آن ها یورش نبرید....

نخست به دلیل توازن قوا، هیچ یک‌ از دو طرف به پیروزی نزدیک ‌نمی نمود. پس از شعله ور شدن آتش جنگ، امام دستور داد به قلب سپاه دشمن(36)‌ که محل استقرار طلحه و عبدالله بن زبیر و عایشه بود، یورش برند. عایشه سوار بر شتر، سپاه بصره را پیرامون خویش گرد آورده بود و به نبرد تشویق می کرد. دلاوران بصره یکی پس از دیگری افسار شتر عایشه رامی گرفتند و می جنگیدند. در این درگیری شدید هفتاد تن از هواداران عایشه جان باختند. یعقوبی و طبری شمار کسانی را که در حمایت از شتر عایشه کشته شدند، بیش از هزار تن نگاشته اند(37).

وقتی امام (ع) شتر عایشه را دست نیافتنی دید، فرمان داد پاهایش رامجروح سازند تا از رفتن باز ایستد. سرانجام «بجیر بن دلجه » موفق شد، پاهای شتر عایشه را قطع کند و آن را از رفتن باز دارد. با نشستن شتر، امید سپاه جمل به نومیدی تبدیل شد. یاران عایشه گریختند و نتیجه جنگ به سود امام (ع) تغییر یافت.

حضرت دستور داد کجاوه عایشه را از میان کشتگان کنار برند. آنگاه به «محمد بن ابی بکر» فرمود خیمه ای برای عایشه بر پا سازد و از او محافظت کند(38).

تعداد کشتگان جنگ جمل را حدود هشت هزار تن نگاشته اند که شانزده درصد آن به سپاه امام (ع)، تعلق داشت. در این درگیری، جمعی از یاران حضرت، چون زید بن صوحان و ابوعبیده راشد سلمی به شهادت رسیدند. ازسپاه بصره طلحه بن عبیدالله و محمد بن طلحه در کام مرگ فرو رفتند. طلحه، به دلیل دخالتش در قتل عثمان، به وسیله مروان بن حکم کشته شد و زبیر، نیز پس از ندامت و باز گشت از میدان نبرد، به وسیله «عمرو بن جرموز» به قتل رسید. عمرو سلاح و زره زبیر را به امید پاداش خدمت امام برد؛ ولی حضرت از مرگ زبیر اظهار تأسف و قاتلش را سرزنش کرد.

حضرت بر کشتگان هر دو سپاه نماز گزارد و سه روز در بصره توقف کردتا مردم جنازه های کشتگانشان را به خاک‌ سپارند. آنگاه عایشه را همراه تعدادی از زنان شریف بصره به سمت مکه گسیل داشت و خود راه کوفه پیش گرفت.

قاسطین

امام علی (ع)، پس از نبرد جمل، در دوازدهم رجب 36 ه.ق به کوفه رسید و آن را مرکز حکومت خود خواند(39). سبب این انتخاب شمار زیاد شیعیان و دوستان حضرت در آن شهر بود. بصره در مقابل کوفه قرار داشت و پایگاه مخالفان حضرت به شمار می آمد. در مدینه و مکه نیز طرفداران امام اندک‌ بودند، بیش تر مردم در بی تفاوتی به سر می بردند و به دلیل محافظه کاری و سست عنصری، در جهت تشخیص حق و باطل گام بر نمی داشتند. سعد بن ابی وقاص، عبدالله بن عمر، اسامه بن زید که در نبرد جمل به خانه پناه بردند و مردم آن ها را «قاعدین »، و «مفتونین » خواندند، در شمار این اکثریت خاموش جای داشتند(40).

حضرت همواره به احیای سیره پیامبر اکرم می اندیشید و می کوشید قدرت گردنکشانی چون معاویه و یارانش را در هم شکند. بر این اساس، در روزهای نخست حکومتش بر آن شد معاویه را از مقام استانداری شام عزل کند؛ ولی جنگ جمل وی را از این کار باز داشت. اینک‌ که از جنگ جمل فارغ شده بود، در جهت گردآوری سپاه و مقابله با معاویه کوشید. امام برای این کار دو دلیل عمده داشت:

1. معاویه و دیگر والیان عثمان، مهم ترین عامل شورش مردم علیه حکومت عثمان بودند، مسلمانان از دیرباز در آرزوی بر کناری آن ها به سرمی بردند. عزل معاویه اجابت خواسته های مردم است.

2. حضور معاویه در مسند استانداری شام و سکوت امام، تأیید مدیریت او را می نمایاند. ممکن بود معاویه از همین حربه بهره گیرد و علیه دولت مرکزی قیام کند.

بنابراین، عدم بیعت معاویه با حضرت و لشکرکشی علیه امام، به بهانه خونخواهی عثمان، از دلایل عمده جنگ صفین است. معاویه خود از کسانی بود که به در خواست کمک‌ عثمان توجه نکرد و او را تنها نهاد تا به قتل رسد.

پس از قتل خلیفه و حکومت علوی، معاویه می دانست امام به زودی او را از کرسی آرزوهایش پایین خواهد کشید. بدین جهت، کشته شدن عثمان را بهانه قرار داد و با بزرگ کردن آن و به راه انداختن، تبلیغات بسیار، مردم شام را برای انتقام آماده ساخت.

نعمان بن بشیر پیراهن خون آلود عثمان و انگشتان همسرش نائله را به شام آورد و برای عملی شدن اهداف پلید معاویه، بهترین بهانه را فراهم آورد.

قاصد معاویه «قبیصه عبسی » نامه معاویه را برای امام آورد. در این نامه نوشته بود:

من شصت هزار مرد کهنسال را در دمشق پشت سر گذاشته ام که پیراهن خونی عثمان را بر منبر مسجد افکنده و کنار آن گریه کنند.

امام فرمود:

آیا خون عثمان را از من مطالبه می کنند؟ آیا من بیش از همه طالب خون عثمان نیستم؟ خدایا، در برابر توبی گناهی ام را در مسأله خون عثمان اعلام می کنم.(41)

آنگاه ادعاهای دروغین معاویه را چنین پاسخ گفت:

از علی بن ابی طالب به معاویه بن صخر

نامه کسی به من رسید که بصیرتی ندارد تا از آن هدایت جوید و رهبری نیست که رهنمایی اش کند، هوایش او را فراخواند. وی دعوت نفس را پذیرفت و زمامش را کشید و او به دنبال هوای خود روان شد. پنداشتی که لغزش من درباره عثمان بیعت مرا بر تو باطل کرده است... من فرمان (قتل او را) ندادم که گناه فرمان دهنده بر من لازم آید و نیز من او را نکشتم که مستوجب قصاص قاتل باشم... اما این که گفته ای «قاتل عثمان را به ما سپار» تو را با عثمان چه نسبتی است؟ چه تو مردی از بنی امیه هستی و پسران عثمان بدین امر شایسته ترند... (42).

امام نامه ها و پیام های متعدد برای معاویه فرستاد و از او خواست یا بیعت کند و یا به جنگی فراگیر تن دهد. معاویه جز جنگ به چیزی نمی اندیشید و همواره می گفت: شمشیر میان من، و شما حکم می کند(43).

وقتی امام از صلح و بیعت نومید شد، به آماده سازی نیرو همت گماشت.

معاویه می توانست، با توجه به توان اقتصادی اش، دست کم دویست هزار سرباز گرد آورد. امام برای تهیه نیرو به حاکمان مصر، بصره، مدینه و اصفهان و همدان نامه نگاشت و از آن ها یاری خواست؛ برای مثال به «محنف بن سلیم »، حاکم اصفهان و همدان، چنین نوشت:

... چون این نامه من به تو رسد، موثق ترین یارانت را، به نظر خود، برجای خویش بگمار و خود نزد ما بیا تا این دشمن را در جای مناسب دریابی و امر به معروف و نهی از منکر کنی و به اردوی حق پیوندی و از باطل دوری گزینی، زیرا ما و تو را از پاداش جهاد بی نیازی نباشد و خدا ما را بس که نیکو کارگزاری است؛ و لا حول ولاقوه الا بالله.(44)

امام در جمع مردم نیز خطبه ها خواند و آن ها را به جهاد دعوت کرد:

... آهنگ هجوم بر کسی داریم که خود خویش را خوار و زبون ساخته و آن چه را از آن او نیست و حق دستیابی به او را ندارد به چنگ ربوده است.

... من شما را به سخت کوشی و سخت گیری در این امر مهم و جهاد در راه خدا فرمان می دهم و دستور می دهم از هیچ مسلمانی غیبت و بدگویی نکنید و چشم به راه پیروزی زودرسی از جانب خدا باشید؛ ان شاءالله.(45)

با آن که بصریان در جنگ جمل علیه امام جنگیده بودند و یا بی طرف می نمودند، حضرت آن ها را بخشید و از فرماندار خواست مردم را بسیج کند. ابن عباس، پس از ابلاغ پیام امام به مردم، ابو الاسود دوئلی را جانشین خود ساخت(46)‌ و همراه پنج نفر به سوی حضرت روانه شد.

امام در چهار شنبه پنجم شوال 36 هجری، همراه سپاهیانش خود از نخیله به سوی مدائن و انبار روان شد. او سرانجام در رقه توقف کرد و سپاهیانش راکه حدود نود هزار نفر بودند، در هفت لشکر سازمان داد(47). در سپاه امام یکصد و سی تن از مبارزان بدر، نهصد نفر از بیعت کنندگان با پیامبر اکرم زیر درخت (رضوان) و هشتصد تن از مهاجران به چشم می خوردند.

معاویه نیز با حدود 120 هزار نیرو که مروان بن حکم با شمشیر آویخته عثمان پیشاپیش آن ها دیده می شد، به سوی صفین حرکت کرد و در کنار نهر فرات اردو زد. او دستور داد چهل هزار نیرو، فرات را محاصره کنند و نگذارند سپاه امام از آب بهره گیرد. سپاهیان ماجرا را به حضرت گزارش دادند، او فرمود:

قد استطعموکم القتال فاقروا علی مذله و تاخیر محله او روّ وا السیوف من الدماء...؛ از شما خواستند دست به جنگ گشایید. پس یا به خواری برجای باشید و از مقامی که دارید فروتر آیید و یا شمشیرها را خونین سازید و آب را از چنگ آنان در آورید... (48).

سپاهیان امام در نخستین نبرد، شامیان را از فرات راندند و زیان های فراوان به آنان وارد ساختند. چون لشکر حضرت، فرات را در اختیار گرفت،امام فرمود:

بگذارید آن ها آب بردارند.

برخوردهای کوچک‌ دو سپاه همچنان ادامه یافت. امام نمی خواست حمله همگانی آغاز شود؛ زیرا امیدوار بود دشمن به حق و بیعت گردن نهد و ازجنگ دست بردارد. معاویه همچنان سر ستیز داشت. دو طرف از ادامه مخاصمه خسته شدند و شعله های امید به صلح روزبه روز بیش تر فرو می نشست.

امام، به یارانش فرمان داد برای نبرد همگانی آماده شوند. سپاه معاویه نیز آماده شد. حضرت علی (ع) برای مبارزه با عروه بن داود دمشقی خارج شد. او را با یک‌ ضربه فرو افکند و فرمود:

ای عروه، برو و این خبر را برای قبیله ات ببر. به خدایی که محمد را به حق مبعوث‌ کرد سوگند، آتش را می بینی و از پشیمانان خواهی بود(49).

دو سپاه به هم آویختند و آتش جنگ زبانه کشید. در روز اول (صفر سال 37 هجری) سپاه امام علی به فرماندهی اشتر نخعی و سپاه معاویه به فرماندهی حبیب بن سلمه به نبرد پرداختند و شامگاه به اردوگاه خویش باز گشتند. هر روز یکی از فرماندهان امام در مقابل فرماندهی از سپاه معاویه می ایستاد و درگیر می شد.

چندی بعد، امام تاکتیک‌ جنگ را تغییر داد و فرمان یورش همه جانبه را صادر کرد. بامداد چهارشنبه دو لشکر به نبردی سنگین روی آوردند و شبانگاه به اردوگاه خویش باز گشتند.

شدیدترین نبردها در «لیله الهریر»(50) تحقق یافت؛ زیرا جنگ از نماز صبح تا نیمه شب و از نیمه شب تا ظهر روز بعد ادامه یافت. شدت نبرد چنان بود که سپاهیان وقت نماز را در نمی یافتند و بی وقفه می جنگیدند.

سرانجام حضرت تصمیم گرفت با یورشی همه جانبه مقر فرماندهی شامیان را تسخیر کند. بر این اساس، مالک‌ اشتر و نیروهایش از جناح راست، و عبدالله بن بدیل از سویی و امام (ع) از سمتی دیگر به سراپرده معاویه هجوم بردند. دراین رفت و برگشت برق آسا، عمار یاسر به شهادت رسید و در سپاه شامیان تزلزلی بزرگ پدید آمد؛ زیرا آن ها روایت رسول خدا درباره شهادت عمار به دست ستمگران و متجاوزان را شنیده بودند(51).

معاویه ـ وقتی احساس کرد خطر جدی است و تا لحظه ای دیگر سراپرده اش در میان سپاه امام (ع) قرار خواهد گرفت ـ با همفکری عمروعاص چاره ای اندیشید. آنان فریبکارانه قرآن ها را بر فراز نیزه ها قرار دادند و سپاه علی (ع) را به همان چیزی که خود در آغاز رد کرده بودند، فرا خواندند.

شامیان نیزه های مزین به قرآن را در دست گرفتند و هلهله کنان فریاد زدند: اگر شما ما را بکشید، چه کسی سرپرستی فرزندانمان را بر عهده خواهد گرفت. و اگر ما شما را بکشیم چه کسی فرزندان شما را سرپرستی خواهد کرد؟! ای عراقیان، کتاب خدامیان ما و شما حاکم باشد.

این حرکت به اختلاف سپاه امام انجامید. عده ای طرفدار توقف جنگ شدند و جمعی خواستار ادامه آن. مالک‌ اشترنخعی، حجربن عدی و عمروبن حمق به اجرای فرمان امام و ادامه نبرد می اندیشیدند؛ اشعث‌ بن قیس و دوستانش از لزوم آتش بس سخن می گفتند.

سرانجام فشارهای روانی و جوسازی سبب شد امام حکمیّت را بپذیرد. حضرت بر آن بود عبدالله بن عباس را نماینده سپاه خویش سازد؛ ولی سپاهیان به ابوموسی اشعری تمایل داشتند و امام را برای پذیرش ابوموسی تحت فشار قرار دادند. از سوی سپاه معاویه عمروعاص برگزیده شد. حکمیت در هفدهم ماه صفر رخ داد و قرار شد داوران تا ماه رمضان به حکمیّت و داوری نشینند. آن ها در رمضان به داوری نشستند. عاقبت عمروعاص، ابوموسی را فریفت. او علی و معاویه را از خلافت خلع کرد و عمروعاص تنها علی را برکنار ساخت، سپاهیان علی با مشاهده نیرنگ عمرو بر آشفتند و آن حکم را با کتاب خدا ناسازگار خواندند. گروهی از تندروان و ساده اندیشان که علی را به پذیرش حکمیّت ناگزیر ساخته بودند ـ وقتی حکومت شام را تثبیت شده و عرق را زبون دیدند ـ لا حکم الالله (52) سر دادند و بر طبل های تفرقه کوفتند.

آنان چنان اعتقاد داشتند که علی باید، به سبب تن دادن به حکمیت، توبه کند و از خداوند پوزش خواهد. بدین ترتیب، هسته آغازین خوارج شکل گرفت. پس از اعلام نتیجه حکمیّت، امام به نادرستی انتخاب مردم اشاره کرد و فرمود:

الا و ان القوم اختاروا لانفسهم اقرب القوم ممّا تحبّون و انّکم اخترتم لانفسکم...؛ شامیان در انتخاب حکم، نزدیک‌ترین فردی را که دوست داشتند، برگزیدند و شما فردی را که از همه به ناخشنودی نزدیک‌تربود، انتخاب کردید. همانا سروکار شما با عبدالله پسر قیس است که می گفت: «جنگ فتنه است، بند کمان ها را ببندید و شمشیرها را در نیام کنید». اگر راست می گفت، چرا داوطلبانه در جنگ شرکت کرد؟ و اگردروغ می گفت، پس متهم است(53)‌.

در پایان پرداختن به ویژگی عمده قاسطین ضرورت دارد و آن روحیه فریبکاری و نفاق ورزی است. آن ها قصد داشتند حکومت را از امام بربایند و به مطامع خویش دست یابند. امام این جریان و رهبرانش را نیک‌ می شناخت و پیوسته لب به اندرز و روشنگری می گشاد؛ ولی معاویه چنان در گرداب پلیدی ها فرو رفته بود که هیچ اندرزی را نمی شنید؛ چنان که حضرت درنامه ای به وی یادآور شده است:

و اعلم ان الشیطان قد ثَبّطک‌ عن ان تراجع...؛ معاویه، بدان شیطان نمی گذارد تو به نیکوترین(54)‌ کارت بپردازی و اندرزی که به سود تواست بشنوی (55).

 

 

مارقین(خوارج)

این گروه را باید فرزند نبرد صفین دانست. اینان، پس از تحمیل حکمیت به حضرت علی (ع) و نیرنگ عمروعاص، انگشت ندامت به دندان گرفتند و ازامام خواستند، با نقض حکمیت، به نبرد روی آورد. امام خواست آن ها را نپذیرفت و بر حکمیت وفادار ماند. آنچه در خصوص خوارج گفتنی می نماید، ناخشنودی آن ها از سلطه شام بر عراق است؛ مخالفت با نتیجه حکمیت نیز در این امر ریشه دارد. آن ها سرانجام چنان اندیشیدند که عمروعاص و علی و معاویه اساس همه مفاسد دین و جامعه اند. و باید به دلیل گناهانشان کشته شوند. عجیب است که خوارج به اشتباه خود در حادثه حکمیت پی بردند؛ ولی از تحلیل عامل اصلی اشتباه ناتوان بودند. آنان نمی توانستند به اشتباه خود در پذیرش فریب معاویه و عمروعاص و تعیین داور اعتراف کنند. امام علی (ع) سیمای خوارج را چنین می نمایاند:

فان ابیتم ال ان تزعموا انّی اخطات و ضللت فلم تضلّلون عامه امه محمدبضلالی و تاخذونهم بخطئی... فانّها حکّم الحکمان لیحییان ما احیاالقرآن و یمتیاما امات القرآن؛ اگر می پندارید من خطا کردم و گمراه شدم، پس چرا همه امت محمد را به گمراهی من گمراه می دانید و خطای مرا به حساب آن ها می گذارید.... اگر به آن دو نفر (ابوموسی و عمروعاص) رای به داوری داده شد، تنها برای این بود که آنچه قرآن زنده کرد زنده سازند و آنچه قرآن مرده خواهد، بمیرانند... من شرّی به راه نینداختم و شما را درباره سرنوشت تان نفریفتم و چیزی را بر شما مشتبه نساختم(56)‌.

به رغم بداهت مسأله، آن ها می کوشیدند امام را مقصر بدانند و به توبه وادارند. آن ها نخست، تحت عنوان «امر به معروف و نهی از منکر»، علی (ع) را به توبه فرا خواندند و سپس از لزوم قتل علی (ع) و عمروعاص و معاویه و اصحاب جمل و پذیرندگان حکمیت، به سبب کفر، سخن گفتند. در نگاه این گروه، تمام مردم روی زمین کافر بودند و باید نابود می شدند.

آن ها با این دیدگاه، در بازگشت از صفین در «حروراء»(57) اردو زدند. امام آن ها را اندرز و هشدار داد:

قد کنت نهیتکم عن هذه الحکومه فابیتم علی...؛ من شما را از این حکمیت نهی کردم، ولی با سرسختی مخالفت کردید تا به دلخواه شما کشانده شدم. شما ای بی خردان، ای ناکسان و بی پدران، من این فاجعه را به بار نیاوردم و هرگز زیان شما را نخواستم.(58)

خوارج، سرانجام با هشدارها و نصایح حضرت، به کوفه بازگشتند؛ ولی بر این اعتقاد بودند که امام نباید مسأله حکمیت را پی گیرد. اصرار آن ها و انکارامام سبب شد از کوفه خارج شوند و همفکران شان را به نهروان فرا خوانند.

حضرت، در مقابل این حرکت بردباری پیشه کرد و از آن ها خواست علیه معاویه بجنگند. آنان استنکاف ورزیدند و حرکت امام را چنان تحلیل کردند که به دلیل عدم تطابق رأی داوران با منافع خویش به ادامه جنگ می اندیشد.(59)

عبدالله بن عباس به نمایندگی از امام (ع) نزد آنان رفت و گفت وگو کرد؛ ولی هیچ انعطافی در آنان مشاهده نشد. این گروه کژاندیش به ترور و ایجاد ناامنی روی آوردند و هر کس از علی و عثمان ابراز تنفر نمی کرد را، به قتل رساندند(60). حضرت نزد آن ها شتافت و به عبدالله بن عباس فرمود:

به اینان بگو بر امیر المؤمنین چه ایرادی است؟ مگر نه این است که میان شما به حق حکم می کند و عدالت را برقرار می دارد؟ آیا چیزی از حقوق شما کاسته است؟

گروهی به ابن عباس گفتند: به او پاسخ نمی دهیم. جمعی نیز جنگ را پاسخ امام شمردند. بعضی از آنان گفتند: چرا روزی که با معاویه پیمان حکمیت بسته شد، علی اجازه داد عنوان امیرالمؤمنین از مقابل نامش حذف شود؟ چرا آن روز که در صفین نیرنگ خوردیم و از وی روی گرداندیم، ما را با شمشیر نزد تا به خدا بازگردیم؟ او حکمیت را پذیرفت و گمان کرد وصی است؛ ولی وصیت را تباه ساخت. حضرت فرمود:

"آیا شما بدانچه در کتاب خدا و سنت است رضایت می دهید؟"

پس از آن که پذیرفتند ادامه داد:

در صلح حدیبیه نیز رسول خدا ناگریز شد عنوان نبوت را از مقابل نام خویش بردارد. اما این که شما را نزدم تا به راه راست باز گردید، بدان سبب بود که خداوند فرموده است: "لا تلقوا بایدیکم الی التهلکه ". و شما گروهی بسیار بودید و من و اهل بیتم اندک‌. درباره انتخاب حکم، خداوند در قرآن حُکم دو مرد عادل را در مسائل قضایی حجت و قابل پیروی دانسته است. اگر آن دو حَکم به آنچه در کتاب خدا است حکم داده بودند، مرا روا نبود از حکم آنان خارج شوم. امّا درباره تباه کردن وصیت، آیا اگر کسی بر انجام دادن حج توانا است و انجام نمی دهد، کافر شده یا آن که (به دلیل ناتوانی) حج انجام نداده است؟ پس شما با رها کردن من، (باتوجه به توانایی تان دریاری دادن من) کافر شدید نه آن که من کافر شده باشم.(61)

و در کلام دیگر آینده شوم آنها را به آنها خبر داد و فرمود:

فانانذیر لکم ان تصبحوا صرعی باثناء هذا النّهر...؛ شما را از آن می ترسانم!مبادا صبح کنید در حالی که جنازه های شما در اطراف رود نهروان و زمین های پست و بلند آن افتاده باشد، بدون آن که برهان روشنی از پروردگار، و حجت و دلیل قاطعی داشته باشید. از خانه ها آواره گشته و بدام قضا گرفتار شده باشید... (62).

از جمعیت هشت تا دوازده هزار نفری خوارج، تنها دو هزار تن تحت تاثیر سخنان امام (ع) از آنان کناره گرفتند(63). دیگران همچنان بر نادانی و تعصب خشک‌ خویش پای فشردند و توبه حضرت را شرط بازگشت خویش خواندند.

 

رفتار امام با خوارج

حضرت در مقابل خوارج، از سخت گیری ها و کیفرهای رایج مخالفان خودداری کرد و با رعایت کامل حقوق انسانی شان، فرمود:

ان لکم عندنا ثلاثاً لانمنعکم صلوه فی هذاالمسجد و لا...؛ سه حق مسلم شما در نزد ما محفوظ است: ما هرگز شما را از گزاردن نماز در مسجدجامع شهر و شرکت در اجتماعات خود منع نمی کنیم؛ حقوق شما را ازبیت المال تا هنگامی که با ما هستید می پردازیم؛ تا شما بر ما شمشیر نکشید و جنگ نیاغازید، نبرد نمی کنیم (64).

امام، با شناخت کامل خوارج و با دقت تمام، بهترین رفتار را برگزید تا بهانه ای به دست آنان ندهد. حضرت درباره ویژگی های این گروه، می فرماید:

جفاه طغام و عبید اقزام جمعوا من کل اوب و تلقطوا من کل شوب...؛مردمی خشن، فاقد اندیشه عالی و احساس لطیف انسانی، برده صفت، اوباشانی که از هر گوشه ای جمع شده اند و از هر ناحیه ای فراهم آمده اند. این ها کسانی هستند که باید اول تعلیم بینند، آداب اسلامی به آن ها آموزش داده شود و در فرهنگ اسلامی رشد یابند. باید بر این ها قیم گمارد تا دستشان گرفته شود نه این که آزاد بگردند، شمشیرها در دست نگهدارند و درباره ماهیت اسلام اظهار نظر کنند. این ها نه از مهاجرانند که از خانه هاشان به خاطر اسلام مهاجرت کردند و نه از انصار که مهاجران را در جوار خود پذیرفتند.

آنچه در سیمای خوارج به خوبی قابل مشاهده است، نادانی آن ها است؛ نادانی ای که در سایه آن فریب خوردند و با مشاهده نیزه های آراسته به قرآن در تردید فرو رفتند. امام به آن ها فرمود:

ثم انتم شرارالناس و من رمی به الشیطان مرامیه و ضرب به یتهه... انتم معاشر اخفّاءُ الهام. سفهاء الاحلام...؛ شما بدترین مردم هستید. شما نیروهایی در دست شیطانید که از وجود پلید شما برای ضربه زدن نشانه خود استفاده می کند و به وسیله شما مردم را در حیرت و تردید و گمراهی می افکند.... شما گروهی سبک‌ مغز و کم خرد و نادانید(65).

 

شروع نبرد نهروان

در این نبرد، امام از بسیج عمومی چشم پوشید. آن حضرت پیش از درگیری با خوارج حدود 65 هزار نیرو برای جنگ با سپاه شام آماده کرده بود. قیام خوارج و قتل عام مردم توسط آنان، سبب شد امام به طور موقت از نبرد چشم بپوشید و به نابودی این فتنه داخلی بیندیشد. سپاه حدود هفت هزار نفری امام به سوی نهروان عزیمت کرد. در مقابل آنان، سپاه دوازده هزارنفری خوارج مشاهده می شد. عبدالله بن کوا و عبدالله بن وهب راسبی فرماندهان سپاه خوارج بودند(66).

حضرت، به روش معمول خویش، نخست به اندرز وارشاد و اتمام حجت روی آورد؛ ولی آنان با هلهله و رجزخوانی پاسخ دادند. امام حرث‌ بن مره عبدی را جهت مذاکره نزد آنان فرستاد. خوارج نماینده حضرت را از پای درآوردند(67). یاران از امام خواستند اجازه تیراندازی دهد. حضرت فرمود: دست نگهدارید. خوارج فریاد می زدند: "پیش به سوی بهشت ". وقتی حضرت چنین دید، جنگ را آغاز کرد(68). آن بزرگوار پرچمی به ابوایوب انصاری داد و فریاد برآورد، هر که زیر این پرچم پناه آورد در امان است، اگر کسی را نکشته و به هیچ یک‌ از مسلمانان تعرض نکرده باشد؛ و نیز هر کس به کوفه یا مدائن روی آورد، درامان است و جانش محفوظ خواهد ماند.

با این اقدام حضرت، حدود 800 نفر از خوارج جدا شدند و به کوفه و مدائن باز گشتند. چهره برجسته این گروه "عروه بن نوفل اشجعی " بود که با500 سوار به کوفه باز گشت. برخی از نویسندگان سپاه نهروانیان را 4000 تن نگاشته اند که با این اقدام امام تنها 1400 تن از آنان باقی ماندند(69).

با شروع جنگ، صدای شیهه اسبان، چکاچک‌ شمشیرها و فریاد جانخراش مجروحان سرزمین نهروان را به لرزه درآورد. امام دستور داد، خوارج را در محاصره قرار دهند و از راست و چپ بر آنان حمله کنند. به زودی نیروهای حضرت چون کمربندی خوارج را احاطه کردند(70).

امام ـ برای این که حتی یک‌ نفر از آن ها جان سالم به در نبرد ـ اسودبن قیس مرادی را ماموریت داد از باز شدن کمربند محاصره جلوگیری کند.

با تدبیر نظامی امام، پس از دو ساعت، جنگ پایان یافت. و در این نبرد تنها شماری بسیار اندک‌ از خوارج گریختند.

نتیجه همان شد که امام پیش از شروع جنگ، پیش بینی فرموده بود: «به خداسوگند، ده کس از آنان از مرگ نرهد و از شما ده تن بیش تر کشته نشود»(71).

حضرت پس از پیروزی بر خوارج، لشکرش را فرمان داد به کوفه بازگردد. آنگاه با سربازان همراهش کنار اجساد خوارج آمد و با تأثر فرمود:

بؤساًلکم لقد ضرّکم من غرّکم فقیل له: من غرّهم...؛ رنج و سختی بر شما باد. راستی آن که شما را فریفت، زیانی مهم و جبران ناپذیر بر شما وارد ساخت. پرسیدند: چه کسی آن ها را فریب داد؟

حضرت فرمود: شیطان گمراه کننده و نفس هایی که انسان ها را به بدی وا می دارد. نفس اماره به وسیله آرزوهای نادرست و حساب شده آن هارا فریفت و دام های عصیان را به روی آن ها گشود و به آنان وعده پیروزی داد و سرانجام به آتش سوزان دوزخشان درافکند(72).

سرانجام شعله های فتنه مقدسان نادان با تدبیر حضرت فرو نشست. آنچه در این حادثه مهم و قابل توجه می نماید، آن است که امام عبادت، زهد، قیافه های حق به جانب و جامعه های ژنده خوارج را نادیده گرفت؛ همه را از دم تیغ گذراند وفرمود:

فانا فقأت عین الفتنه و لم یکن لیجترء علیها احد غیری بعد ان ماج غیهبها و اشتد کلبها؛ من چشم این فتنه را در آوردم. جز من هیچ کس جرأت چنین کاری نداشت. پس از آن که موج تاریکی و شبهه ناکی اش بالاگرفته بود و "هاری اش فزونی یافته بود"(73).

آری کسی جز حضرت علی (ع) و بصیرت و ایمان نافذش نمی توانست برروی نادانان مقدس شمشیر بکشد و خطرشان برطرف سازد.

 

 

 

 

 

 

پی نوشت:

 

. نهج البلاغه، نامه 69.

2. نهج البلاغه، صبحی صالح، خطبه 92.

3. ابن اثیر: کامل، ج 3، ص 194.

4. نهج البلاغه، خطبه 37.

5. سید محمد امین: شرح الئمه، ج 1، ص 215؛ سیی محمد امین: سیر الائمه ج 1، ص 11، مسعودی: مروج الذهب، ج 2، ص 353؛ ابن ابی الحدید: ج 2، ص 353، ابن ابی الحدید: شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 270.

6. ابن ابی الحدید: شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 269، نهج البلاغه، خطبه 15.

7. یعقوبی: تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 179.

8. ابن ابی الحدید: شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 201.

9. همان.

10. مرتضی مطهری: بیست گفتار، ص 20.

11. نهج البلاغه، حکمت 122.

12. نصربن مزاحم المنقری: پیکار صفین، مترجم پرویز اتابکی، ص 468؛ مسعودی: مروج الذهب، ج 2، ص 21.

13. افرادی نظیر ولید بن عقبه، سعیدبن عاص، مروان بن حکم.

14. یعقوبی: تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 134.

15. بلاذری: انساب الاشراف، ج 5، ص 81- 90.

16. همان، ج 2، ص 77.

17. یعقوبی: تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 79.

18. آنچه در مسانید تاریخی وجود دارد این است که خود طلحه و زبیر و همکاری عایشه بیش ترین سهم را در قتل عثمان داشتند.

19. بلعمی: تاریخ طبری، ج 2، ص 625، 623؛ نویری: نهایه الارب فی فنون الادب، ج 5، ص 127.

20. نهج البلاغه، خطبه 148.

21. همان، خطبه 169.

22. ابن صباغ مالکی: الفصول المهمه فی معرفه الاحوال الائمه، ص 72.

23. نهج البلاغه، نامه 63.

24. مسعودی: مروج الذهب، ج 2، ص 361.

25. طبری: تاریخ طبری، ج 4، ص 505.

26. نهج البلاغه، خطبه 54.

27. همان، خطبه 10.

28. شیخ مفید: الارشاد ج 1، 247.

29. بلعمی: تاریخ نامه طبری، ج 2، ص 627.

30. بلعمی: تاریخ نامه طبری، ج 4، ص 505؛ یعقوبی: تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 80.

31. نهج البلاغه، قصارالحکم 453.

32. ابن اثیر: تاریخ ابن اثیر، ج 3، ص 122.

33. یعقوبی: تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 80.

34. مسعودی: مروج الذهب، ج 2، ص 363.

35. یعقوبی: تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 80.

36. نویری: نهایه الارب، فی فنون الادب، ج 5، ص 147، 146.

37. طبری: تاریخ طبری، ج 4، ص 531؛ یعقوبی: تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 80؛ شیخ مفید: الجمل، ص 75-80.

38. مسعودی: مروج الذهب، ج 2، ص 364.

39. یعقوبی: تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 82.

40. ر، ک: شیخ مفید: الجمل، ص 46.

41. نصربن مزاحم المنقری: وقعه الصفین، ص 127.

42. همان، ص 88 و 89.

43. نویری: نهایه الارب، فی فنون الادب، ج 5، ص 185 و 171.

44. نصربن مزاحم المنقری: وقعه الصفین، ص 147.

45. همان، ص 158 و 159.

46. همان، ص 164.

47. نویری: نهایه الارب، فی فنون الادب، ج 5، ص 204.

48. نهج البلاغه، خطبه 51.

49. نصربن مزاحم المنقری: وقعه الصفین، ص 300 318.

50. هریر در لفت زوزه سگاز سرما است و چون در آن شب در اثر شدت نبرد و فشار دو طرف اسب سواران بر یکدیگر فریاد می زدند از این جهت آن شب را لیله الهریر نامیدند. ( معجم البلدان، ج 5، ص 403 و فخرالدین طریحی: مجمع البحرین، ج 3، ص 518 ماده هَرَر)

51. مقدسی: البدء و التاریخ، ج 5، ص 40؛ ابن عبدالعبر: الاستیعاب فی معرفه الاصحاب،ج 2، ص 473.

52. حکم تنها از آن خداوند است.

53. نهج البلاغه، خطبه 238. ابوموسی در زمان عثمان والی کوفه بود و چون امام او را عزل کرد، با وی دشمنی ورزید. او از منافقانی بود که پس از بیعت غدیر خم، نقشه ترور پیامبر اکرم را به سمت اجرا پیش برد.

54. نیکوترین کار، همان اطاعت از اهل بیت پیامبر اکرم و حضرت ایمرالمومنین(ع) است.

55. نهج البلاغه، نامه 73.

56. نهج البلاغه، خطبه 127.

57. حروراء، نام قریه ای در نیم فرسخی کوفه است(یاقوت حموی: معجم البلدان، ج 3، ص 256)

58. نهج البلاغه، خطبه 36.

59. مسعودی: مروج الذهب، ج 2، ص 399.

60. همان ص 93 و 94.

61. ر، ک: شیخ مفید:الارشاد، ج 1، ص 267.

62. نهج البلاغه، خطبه 36.

63. یعقوبی: تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 97.

64. محدث نوری: مستدرک الوسائل، ج 11، ص 65.

65. نهج البلاغه، خطبه 36 و 127.

66. نویری: نهایه الارب، فی فنون الادب، ج 5، ص 221.

67. مسعودی: مروج الذهب، ج 2، ص 400؛ ابوالعباس مبرد: الکامل فی اللغه و الادب، ج 2، ص 134.

68. نویری: نهایه الارب، فی فنون الادب، ص 220. سربازان امام گفتند: یا امیرالمومنین، ما را تیرباران کردند، فرمان حمله دهید. حضرت در بار سوم که دشمن تیرباران را ادامه داد فرمود: الان طاب احملو علیهم؛ اینک پکار بر آنان رواست،حمله کنید.

69. ر،ک: بلعمی: تاریخ نامه طبری، ج 2، ص 659.

70. طبری: تاریخ طبری، ج 5، ص 86.

71. نهج البلاغه، خطبه 59.

72. نهج البلاغه، کلمات قصار 323.

73. همان، خطبه 93.


 
comment نظرات ()